« اعتراض |
صفحه اول
| پنجره »
۱۹:۴۵ چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۳
32ساله شدم؛ اينا همش خاطرس
ساعت 5 و نيم صبح دوازدهم اسفند 1351 در بيمارستان هدايت قلهك اتفاق افتاد. تولدم رو ميگم.
اين 32 سال (منهاي سه چهار سال اولش كه طبيعيه چيزي رو به ياد نيارم) پر از تجربههاي تلخ و شيرينه. تجربههاي تلخش خيلي كم و تجربههاي شيرينش زياده.
اساساً آدمي نيستم كه دنيا رو براي خودم تلخ كنم. يعني سعي ميكنم از اتفاقاتي كه دور و برم ميافته به هر حال خاطرات شيريني بسازم.
يه چيزي رو خوب ميدونم، هميشه طوري رفتار كردهام كه پشيمون نشم. يعني با بيشترين محاسبه و كمترين ريسك در مورد هر كار دست به اقدام ميزنم.
شايدم اين جوري از خودم يه شخصيت محافظهكار تصوير ميكنم. چه اشكالي داره؟! بالاخره هر كسي تو زندگيش يه نقطه ضعف داره ديگه!
دو تا شعار هم براي خودم توي روزاي سختي دارم. يكي شعار معروف «اين نيز بگذرد»ه و يكي هم كه بيشتر به من ميچسبه، شعاره «اينا همش خاطرهس».
الان كه نيگا ميكنم ميبينم كه واقعاً همه خوشيها و تلخيهاي 32 سال گذشته، گذشته و خاطره شده.
بذار داستان «اينا همش خاطرس» رو اينجا يه بار تعريف كنم.
«افشين» از دوستايي كه بيست ساله باهاش رفيقم و از اون باحالاي تاريخه تعريف ميكرد(داستانش ماله ده ساله پيشه و از اون موقع ضربالمثل شده) يه شب از ميدون انقلاب سواره يه ماشين پيكان 57 درب و داغون شده بوده به سمت اكباتان. راننده هم از اون همشهريهاي اهل حال بوده. خلاصه توي مسير را به را اين ماشين قراضه رو مينداخته توي دستاندازاي كوچيك و بزرگ و حسابي دل و روده مسافراي بيچاره رو به هم ميتابونده. تا ميرسن به سرعتگيراي محوطه داخلي شهرك اكباتان. طرف چنان از روي اين سرعتگيرا رد شده كه سر افشين ميخوره به سقف ماشين و صداي مهيبي بلند ميشه. راننده هر هر ميزنه زير خنده و به افشين ميگه: «ها چي شد، درد گرفت؟ بيخيال بابا «اينا همش خاطرس»».
و اينطوري ميشه كه اين ضربالمثل نغز بر جاي ميمونه تو تاريخ ادبيات رفقاي ما.
امسال به مدد اركات و گزگ صدها پيام تبريك برام رسيده كه از همه دوستايي كه به يادم بودن تشكر ميكنم و اگه نميرسم براي تك تكشون جواب بفرستم منو ميبخشن. از همه دوستايي هم كه برام هديه فرستادن دوباره تشكر ميكنم.
اين فرصت رو هم مناسب ترين روز مي دونم كه دوباره «از اين روزها» رو فعال كنم و روزنوشتههام رو مرتب توش بنويسم. طبعاً بيشتر اين روزنوشتهها تو اين روزها به موضوع سياست و انتخابات كه درگيري روزمره باهاش دارم مرتبط ميشه. سعي ميكنم تا اونجا كه بشه به قول بچهها -خصوصاً حسين- «انتخابات رو بلاگم».
البته دوست دارم گاهي هم به فضاهاي ديگه سرك بكشم. طبيعتاً كامنتهاي شما خيلي ميتونه به من كمك كنه كه راحتتر و بيشتر و منظمتر بنويسم.
سعيد شريعتي
|| نظرات (1)
|
نظرات
محمد :
ينی رفت تا سال ديگه؟
محمد - March 5, 2005 11:08 AM