از صبح امروز در يك طوفان به سر ميبردم. طوفاني كه مرا بالا ميبرد و پايين ميآورد. يك دوست در كنارم بود كه به من آرامش ميداد.
گاهي اوقات طوفاني ميشم. نميدونم كه آخرش چيميشه.
غروب در لابي هتل لاله با او صحبت مي كردم از سير، سلوك، رشد. پس از سالها دوباره خاطرات منازلالسائرين خواجه عبدالله خواندن و فصوصالحكم ابن عربي را بالا و پايينكردن زنده شده بود.
براي او از بيداري ميگفتم و طلب. و با خاطرات روزهاي نوجواني حال ميكردم.
ميگفتم: «الناس نيام فاذا ماتوا فانتبهوا».
ميگفتم: «موتوا قبل ان تموتوا»
ميگفتم: «آدمها در يك چهارديواري به خواب رفتهاند و خواب ميبينند و اين خواب همين زندگي روزمره آنهاست. بعضيها را بيدار ميكنند و از خواب به بيداري ميكشانندشان»
ميگفتم:« آنها كه بيدار ميشوند ميگويند: «ربنا اننا سمعنا مناديا ينادي للايمان ان آمنوا بربكم فامنا، ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيأتنا و توفنا معالابرار»
ميگفتم:« ايمان راه افتادن به دنبال صدايي است كه تو را ميخواند و تو را به سوي خود ميكشاند.»
ميگفتم:« آنها كه در اين چهار ديواري بيدار ميشوند، پنجرهاي را ميبينند كه به سوي غيب گشوده شده است. سهم هر كس از غيب اندازه اين پنجره است. بعضيها اندازه يك روزنه كوچك و بعضيها پنجرهاي چهار لت. بعضي ها هم از چهارديواري خروج ميكنند و بالاي پشت بام ميروند و بيكرانگي غيب را ميبينند. و بعضيهاي ديگر پرنده ميشوند و در لايتناهي غيب غوطهور ميشوند.»
بعد اين چند بيت زيباي دوست خوبم احمد آشتياني رو براش خوندم كه :
« سهم من ز آسمان معرفتت/ قدر يك پنجرهاست زين دوار
بسم اين پنجرهاست اگر گاهم /ماهم آيد كنارم از اغيار»
چه روز خوبي بود پنجشنبه طوفاني من.
نظرات
کتايون :
هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم هر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم
کتايون - March 5, 2005 12:05 AM
صابر :
سعيد جان انتظار نداشتم از آشتیانی اين مزدور جناح راست؟ کسی که در جريان کوی با انصار همدلی میکرد؟ ای ولله. چه زود همه چيز را يادتان رفت سياسیها...
صابر - March 5, 2005 10:22 AM