کلمات کوکی و نوجوانی ام "انقلاب -جنگ-شهید- صبر - ایثار... - کوپن -یتیم -خرابی - بمباران...دکانها را
فردای روزی که جنگ شروع شد من به کلاس اول ابتدائی رفتم .وقتی که دوران راهنمائی را به پایان رساندم جنگ نیز تمام شد . همه این دوران و دوران کودکی ام با انقلاب و جنگ توام بوده پس به من حق بدهید که از جنگ و کشت و کشتار خسته باشم و پس از این دوران نیز جنگ بین جناحها تا به امروز و امروز نیز دوباره میرود تا با کمی عدم انعطاف از طرفین بسوی جنگی دیگر ...
آنروزها پسری را میشناختم که مدتی را در جنگ گذرانده بود و آخرین بار که می خواست دوباره به جبهه برود پدر پیرش گفت : تو دین خود را ادا کردی دیگر نرو...و پسر نوجوان ۱۷ ساله گفت :پدرم دختران ...(یکی از شهرها حاشیه مرز) را دیدم که بدست ارتش عراق اسیر بودند و پناهی نداشتند و به اسارت میرفتند من چگونه بمانم. و پدر گفت برو فرزندم و اسماعیل قربانی شد و نوجوان در فکه شهید شد .دو هفته پس از شهادتش خرمشهر آزاد شد و مادرش که هنگام شنیدن خبر شهادت نوجوانش فقط گفت :"انا لله و انا الیه راجعون "از مردم محل که شادی کنان آزادی خرمشهر را جشن می گرفتند با شیرینی پذیرائی میکرد.و مغازه داری که مادر از او شیرینی برای جشن آزادی خرمشهر خریدپسرش پس از جنگ پاسدار شد...همه را به چشم خود دیدم .و دیدم که چه کسانی پس از جنگ پاسدار شدند و بسیجی و اینکه هر کسی آزاد است راه خود را انتخاب کند صد درصد قبول ولی نان به نرخ روز خوردن چه ...
۱- نوجوان در شمال فارس بود و دور از منطقه جنگ
۲-نوجوان بود
۳-غیرت ناموس وطن داشت
۴-مسلمان بود و ایرانی
۵- مادر صبور بود
۶-پدر پیر راضی به رضای حضرت دوست بود و نه با چرتکه حساب و کتاب ...و ۱۲ سال بعد به فرزندش پیوست.
۷- زمان زمان ایثار بود و ماجرای پیرزنهای وطن و هدیه دانه های تخم مرغ به رزمندگان
۸- دختران وطن با حیا اسیر دست اجانب
۹-جنگ تحمیلی بود و کشور در دست غاصب
۱۰-۱۳۶۷-۱۳۶۶-۱۳۶۵-۱۳۶۴-۱۳۶۳-۱۳۶۲-۱۳۶۱-۱۳۶۰-۱۳۵۹
همه این سالها کشور درگیر جنگ بود و من و ما مانوس واژگان جنگ -شهید-خون -اسیر -یتیم -ایثار-صبر...هر سال ۳۶۵روز و هر روز ۲۴ ساعت و هر ساعت ۶۰ دقیقه و هر دقیقه ۶۰ ثانیه و هر ثانیه کافی برای تحقق این واژگان ...لکنت فرزندان که در رحم مادر شاهد بمباران شهر و آوار بودند.
حمام خون "حمامی بر سر آنانکه به استحمام مشغول بودند خراب شد "-کودکانی که در روز تولد مردند"گروهی کودک در جشن تولد در تهران در زیر آوار بمباران جان باختند."ای کاش شهر داری این مکانها را یاد مان جنگ میکرد . و بر سر پیکر شهدا جنگ خانگی در نمی گرفت و دانشجو را در مقابل پیکر شهید که نه در مقابل منافع پشت پرده قرار نمیدادند.نسل ما سوخت جمله ای که بار ها شنیده ایم اما نه همه نسلها سوختند مگر پدر و مادر فرزند همسر شوهر و فرزند پدر و خواهر برادر و برادر برادر رادانشجو درس -کودک شادی را از دست نداد و نسل بعد عدم پشتوانه و خرابی و نسلهائی در پشت سر افسرده را به ارث نبردند.
واژگان مادیش هم کوپن -دفتر چه بسیج اقتصادی- صف -صر فه جوئی- خاموشی - فرصت -ترس-آقا زاده-عدالت-اصلاح -کار گزار-انصارهمه پس از جنگ و مدعی...خون شهیدانی که ذره ای از آن دریا را نشناختند.
و پیام قربانیان به ...
آنچه مرا به نوشتن این سطور راغب کرد قربانیان جنگ بود و هزینه هائی که هر لحظه در حال پرداخت هستند.
جانبازی که دیگر اعصاب ندارد .دست و پا نداردشیمیائی است و دیروز پای صحبت جانبازی نشستم که گفت مغزم گریپاچ کرده ترحم لازم نداشت که کوهی بود از صبر و نگفت نیاز به آمپول دارد تا ساعتی بعد که حالش بدتر شد و نگفت و گله نکرد چرا یک ماه به منطقه خشک جنوب آمده و دور از خانواده است . دیگر کسی شاید او را نمیبیند از پنجره ای غیر از حقوق مادی نا چیز جانبازی و اگر در غرب وحشی بود " جنگ با هر نیتی" او قهرمان ملی بود و اینجا اگر بفهمند جانباز است نگاه عمدتا نامناسبی به او می افکنند .پس کار می کند در صورتی که میتواند کار نکند ودور از خانواده است در صورتی که میتواند نباشد . و جنگید در صورتی که میتوانست نجنگد و جان باخت در صورتی که می توانسن نبازد ودر مقابل ما میتوانستیم بهتر برخورد کنیم و نکردیم و برای کوچکترین کار منت نگذاریم و گذاشتیم و میتوانستیم درک کنیم و نکردیم. خدایا مرا ببخش...و جانبازانی را میشناسم که کارت جانبازی ندارند و بالعکس.
بنام حق
چه اتفاقي اينجا افتاده؟!
بسياري اين روزها، زيبا و سخت تلخ! با ترسو نااميدي، ازمرگ ، از شكستن، ازياس و پوچي، ازسياهي و تاريكي، از افتادن و تهي و خسته شدن، از درد و رنج و زخم، از رفتن و نماندن، از بودن و نگفتن، از خاموشي و سكوت، حرف مي زنند و مي نويسند. انگار مجبوريم بسياري از باور نكردني ها را باور كنيم.
چرا!
انگار اتفاقي در راهست!
يك درد مشترك به همه ما حمله كرده است.
دردي كه ناغافل، تمام وجودمان را به آتش مي كشاند، مي سوزاند و ازبين مي برد.
اما!
اين درد مشترك، دردي مقدس است.
من در اين درد مشترك، در اين رنج نهفته در چشم ها، رويش دوباره اميد را مي بينم.
آري! اميد زنده است. اميد نمرده. اميد هنوز هست. و اين پيام زيباي دردهاي مشترك است.
خواستند نبينيم. اما ديديم.
خواستند نگوييم. اما گفتيم.
خواستند نرويم. اما رفتيم.
خواستند بنشينيم. اما ننشستيم.
خواستند نينديشيم. اما انديشيديم.
خواستند خواب رويم. اما بيدار مانديم.
خواستند. اما ما نخواستيم! و اين شروعي براي رنج بردن و درد كشيدن بود.
مشكل ايران امروز كه از ديروز سرچشمه گرفته است، در نوع تفكرات روشنفكران ايراني مي باشد، اصلا خود اين كلمه ناهنجار روشنفكر، حربه اي براي مردم فريبي است.
اگر بخواهيم عده قليلي را روشنفكر بدانيم و بناميم، مجبوريم تا تمام افرادي را كه در دايره روشنفكري قرار نمي گيرند، تاريك و خاموش فكر بدانيم و بناميم. اما آيا اين تقسيم بندي درست و قابل قبول است؟!
سياست بازان و سياست دوستان ايراني، هرزمان براي فريب افكار عمومي و دستيابي راحت به آنچه كه مي خواسته اند، بسته به شرايط و موقعيت، نام و سرپوشي بر خود گذارده، و با يك وسيله مشترك، تنها فقط حرف زده و انتقاد كرده و شعار داده اند.
و اما در حقيقت، و برخلاف آنچه كه ادعا و اعلام مي شود، روشنفكران حقيقي جامعه ما، اقليتي كوچك و محروم هستند، كه بجاي حرف زدن و شعار دادن، بدون ادعا و غرور و كوچكترين زدگي، كار مي كنند و زحمت مي كشند و توليد انجام مي دهند، توليد براي استفاده كساني كه كار نمي كنند و مي خورند و حرف مي زنند.
شب بخير! ادامه در ايران من
نظرات
محمود :
کلمات کوکی و نوجوانی ام "انقلاب -جنگ-شهید- صبر - ایثار... - کوپن -یتیم -خرابی - بمباران...دکانها را
فردای روزی که جنگ شروع شد من به کلاس اول ابتدائی رفتم .وقتی که دوران راهنمائی را به پایان رساندم جنگ نیز تمام شد . همه این دوران و دوران کودکی ام با انقلاب و جنگ توام بوده پس به من حق بدهید که از جنگ و کشت و کشتار خسته باشم و پس از این دوران نیز جنگ بین جناحها تا به امروز و امروز نیز دوباره میرود تا با کمی عدم انعطاف از طرفین بسوی جنگی دیگر ...
آنروزها پسری را میشناختم که مدتی را در جنگ گذرانده بود و آخرین بار که می خواست دوباره به جبهه برود پدر پیرش گفت : تو دین خود را ادا کردی دیگر نرو...و پسر نوجوان ۱۷ ساله گفت :پدرم دختران ...(یکی از شهرها حاشیه مرز) را دیدم که بدست ارتش عراق اسیر بودند و پناهی نداشتند و به اسارت میرفتند من چگونه بمانم. و پدر گفت برو فرزندم و اسماعیل قربانی شد و نوجوان در فکه شهید شد .دو هفته پس از شهادتش خرمشهر آزاد شد و مادرش که هنگام شنیدن خبر شهادت نوجوانش فقط گفت :"انا لله و انا الیه راجعون "از مردم محل که شادی کنان آزادی خرمشهر را جشن می گرفتند با شیرینی پذیرائی میکرد.و مغازه داری که مادر از او شیرینی برای جشن آزادی خرمشهر خریدپسرش پس از جنگ پاسدار شد...همه را به چشم خود دیدم .و دیدم که چه کسانی پس از جنگ پاسدار شدند و بسیجی و اینکه هر کسی آزاد است راه خود را انتخاب کند صد درصد قبول ولی نان به نرخ روز خوردن چه ...
۱- نوجوان در شمال فارس بود و دور از منطقه جنگ
۲-نوجوان بود
۳-غیرت ناموس وطن داشت
۴-مسلمان بود و ایرانی
۵- مادر صبور بود
۶-پدر پیر راضی به رضای حضرت دوست بود و نه با چرتکه حساب و کتاب ...و ۱۲ سال بعد به فرزندش پیوست.
۷- زمان زمان ایثار بود و ماجرای پیرزنهای وطن و هدیه دانه های تخم مرغ به رزمندگان
۸- دختران وطن با حیا اسیر دست اجانب
۹-جنگ تحمیلی بود و کشور در دست غاصب
۱۰-۱۳۶۷-۱۳۶۶-۱۳۶۵-۱۳۶۴-۱۳۶۳-۱۳۶۲-۱۳۶۱-۱۳۶۰-۱۳۵۹
همه این سالها کشور درگیر جنگ بود و من و ما مانوس واژگان جنگ -شهید-خون -اسیر -یتیم -ایثار-صبر...هر سال ۳۶۵روز و هر روز ۲۴ ساعت و هر ساعت ۶۰ دقیقه و هر دقیقه ۶۰ ثانیه و هر ثانیه کافی برای تحقق این واژگان ...لکنت فرزندان که در رحم مادر شاهد بمباران شهر و آوار بودند.
حمام خون "حمامی بر سر آنانکه به استحمام مشغول بودند خراب شد "-کودکانی که در روز تولد مردند"گروهی کودک در جشن تولد در تهران در زیر آوار بمباران جان باختند."ای کاش شهر داری این مکانها را یاد مان جنگ میکرد . و بر سر پیکر شهدا جنگ خانگی در نمی گرفت و دانشجو را در مقابل پیکر شهید که نه در مقابل منافع پشت پرده قرار نمیدادند.نسل ما سوخت جمله ای که بار ها شنیده ایم اما نه همه نسلها سوختند مگر پدر و مادر فرزند همسر شوهر و فرزند پدر و خواهر برادر و برادر برادر رادانشجو درس -کودک شادی را از دست نداد و نسل بعد عدم پشتوانه و خرابی و نسلهائی در پشت سر افسرده را به ارث نبردند.
واژگان مادیش هم کوپن -دفتر چه بسیج اقتصادی- صف -صر فه جوئی- خاموشی - فرصت -ترس-آقا زاده-عدالت-اصلاح -کار گزار-انصارهمه پس از جنگ و مدعی...خون شهیدانی که ذره ای از آن دریا را نشناختند.
و پیام قربانیان به ...
آنچه مرا به نوشتن این سطور راغب کرد قربانیان جنگ بود و هزینه هائی که هر لحظه در حال پرداخت هستند.
جانبازی که دیگر اعصاب ندارد .دست و پا نداردشیمیائی است و دیروز پای صحبت جانبازی نشستم که گفت مغزم گریپاچ کرده ترحم لازم نداشت که کوهی بود از صبر و نگفت نیاز به آمپول دارد تا ساعتی بعد که حالش بدتر شد و نگفت و گله نکرد چرا یک ماه به منطقه خشک جنوب آمده و دور از خانواده است . دیگر کسی شاید او را نمیبیند از پنجره ای غیر از حقوق مادی نا چیز جانبازی و اگر در غرب وحشی بود " جنگ با هر نیتی" او قهرمان ملی بود و اینجا اگر بفهمند جانباز است نگاه عمدتا نامناسبی به او می افکنند .پس کار می کند در صورتی که میتواند کار نکند ودور از خانواده است در صورتی که میتواند نباشد . و جنگید در صورتی که میتوانست نجنگد و جان باخت در صورتی که می توانسن نبازد ودر مقابل ما میتوانستیم بهتر برخورد کنیم و نکردیم و برای کوچکترین کار منت نگذاریم و گذاشتیم و میتوانستیم درک کنیم و نکردیم. خدایا مرا ببخش...و جانبازانی را میشناسم که کارت جانبازی ندارند و بالعکس.
محمود - May 23, 2006 4:52 AM
حنيف :
بابا سعيد در اينجا رو گل بگير ديگه، يعني چي آخه، در ضمن هنوز به بابام لينك ندادي ها اين آخرين اخطاره
حنيف - June 7, 2006 9:36 AM
الهام :
سلام..چند وقتيه به وبلاگتون ميام.ميخواستم براتون آرزوی موفقيت کنم. راستی منو به جا آورديد؟
الهام - June 10, 2006 10:35 AM
شوق :
بنام حق
چه اتفاقي اينجا افتاده؟!
بسياري اين روزها، زيبا و سخت تلخ! با ترسو نااميدي، ازمرگ ، از شكستن، ازياس و پوچي، ازسياهي و تاريكي، از افتادن و تهي و خسته شدن، از درد و رنج و زخم، از رفتن و نماندن، از بودن و نگفتن، از خاموشي و سكوت، حرف مي زنند و مي نويسند. انگار مجبوريم بسياري از باور نكردني ها را باور كنيم.
چرا!
انگار اتفاقي در راهست!
يك درد مشترك به همه ما حمله كرده است.
دردي كه ناغافل، تمام وجودمان را به آتش مي كشاند، مي سوزاند و ازبين مي برد.
اما!
اين درد مشترك، دردي مقدس است.
من در اين درد مشترك، در اين رنج نهفته در چشم ها، رويش دوباره اميد را مي بينم.
آري! اميد زنده است. اميد نمرده. اميد هنوز هست. و اين پيام زيباي دردهاي مشترك است.
خواستند نبينيم. اما ديديم.
خواستند نگوييم. اما گفتيم.
خواستند نرويم. اما رفتيم.
خواستند بنشينيم. اما ننشستيم.
خواستند نينديشيم. اما انديشيديم.
خواستند خواب رويم. اما بيدار مانديم.
خواستند. اما ما نخواستيم! و اين شروعي براي رنج بردن و درد كشيدن بود.
مشكل ايران امروز كه از ديروز سرچشمه گرفته است، در نوع تفكرات روشنفكران ايراني مي باشد، اصلا خود اين كلمه ناهنجار روشنفكر، حربه اي براي مردم فريبي است.
اگر بخواهيم عده قليلي را روشنفكر بدانيم و بناميم، مجبوريم تا تمام افرادي را كه در دايره روشنفكري قرار نمي گيرند، تاريك و خاموش فكر بدانيم و بناميم. اما آيا اين تقسيم بندي درست و قابل قبول است؟!
سياست بازان و سياست دوستان ايراني، هرزمان براي فريب افكار عمومي و دستيابي راحت به آنچه كه مي خواسته اند، بسته به شرايط و موقعيت، نام و سرپوشي بر خود گذارده، و با يك وسيله مشترك، تنها فقط حرف زده و انتقاد كرده و شعار داده اند.
و اما در حقيقت، و برخلاف آنچه كه ادعا و اعلام مي شود، روشنفكران حقيقي جامعه ما، اقليتي كوچك و محروم هستند، كه بجاي حرف زدن و شعار دادن، بدون ادعا و غرور و كوچكترين زدگي، كار مي كنند و زحمت مي كشند و توليد انجام مي دهند، توليد براي استفاده كساني كه كار نمي كنند و مي خورند و حرف مي زنند.
شب بخير! ادامه در ايران من
شوق - June 27, 2006 10:04 AM
علي آزاد :
و بهار
آيا نميآيد؟
او كه دستمال كوچك را از سر دخترك باز كرد و برد
باز ميگردد
اين بار
لبخندش گونهاي ديگر است!
علي آزاد - July 14, 2006 6:58 PM
فريبا پژوه :
سلام.مراسم ديروز خيلی خوب برگزار شد...
...
کاش زودتر بيايد.
فريبا پژوه - August 11, 2006 10:24 AM