« پيروزي در سه سطح | صفحه اول | درباره اعدام »




۲۱:۲۷ پنجشنبه ۷ دی ۱۳۸۵
پنجگانه‌هاي من 7 شب پس از يلدا بازي

چند روز پيش كه پس از فراغت از فعاليت‌هاي انتخاباتي به وبلاگستان سر زدم ديدم كه موجي راه افتاده به عنوان «يلدا بازي» يا 5‌گانه‌هاي يلدايي. كمي بعدتر دلارام خانم غنيمي‌فرد رسماً از اينجانب دعوت كرد كه در اين بازي وارد شوم. البته احسان هم به من اس ام اس زد و از من خواست كه در اين كار شريك شوم.
به هر حال به دليل اينكه كلاً اين هفته هم پس‌لرزه‌هاي انتخابات درگيرم كرده بود و بعد هم كه در اين هفته پروژه سنگيني رو شروع كردم و تا امشب كه شب قشنگ برفي 7 دي‌ماه است نتوانستم به اين موضوع بپردازم.
اولاً بايد بگويم كه براي من كه شعارم در برخورد با حوادث زندگي و براي آسان‌ گرفتن مشكلات عبارت «اينا همش خاطرس» هست نقل خاطرات هم لذت خاص خودش را دارد. از اين جهت خيلي خوشحالم كه در اين بازي شركت مي‌كنم.
ثانياً بگويم در مجموع در اين بازي از 5‌گانه‌ي (و مكمل هايش) پرستو خيلي خوشم آمد البته 5‌گانه الپر و كريم را هم پسنديدم.
ثالثاً چه مي‌كند اين منطق ارتباطات شبكه‌اي! (قابل توجه منتقدان سازمان رأي)
رابعاً از كليه كساني كه با ورود به اين بازي وبلاگستان را گرما و هيجان بخشيده‌اند به سهم خود تشكر مي‌كنم.
خامساً از دلارام خانم هم كه بنده را به اين بازي كشانده‌اند سپاس ويژه دارم.
اما پنجگانه من:
1- اولين باري كه در زندگي معني ترسيدن را فهميدم فكر مي‌كنم سه‌سالم بود. پسرخاله پدرم در باغي بزرگ در ولنجك زندگي مي‌كردند. خروس لاري خون خورده‌اي داشتند
ناغافل! به آن نزديك شدم و آن زبان‌بسته با غرشي به روي من پريد. چنان وحشت كردم كه دو روز تب و لرز كردم. دكتر قوامي را هم از همان روز در خاطرم مانده است. دكتر اطفال معروف تجريش (خيابان حكمت) كه فكر مي‌كنم انشالله چهار پنج ماه ديگه اگر نورسيده‌مان را پيش ايشان ببريم چهارمين نسلي باشد كه ايشان در همان مطب عجيب و غريبش معاينه و مداوا مي‌كند. به هر حال هنوزم از خروس جنگي بدم مي‌آيد.
2- آخرين باري كه در زندگي حسرت خوردم به عيد فطر سال 68 باز مي‌گردد. درست 28 روز قبل از رحلت امام خميني. روز عيد امام با تني رنجور و نحيف براي آخرين بار در حسينيه جماران حضور پيدا كرده بودند و البته جمعي از خواص به ديدن ايشان رفته بودند. من بارها البته خدمت امام رسيده بودم اما نمي‌دانم چرا آن روز دعوت حاج مهدي قاسمي را براي همراه شدن با او در آن ديدار رد كردم. كمتر از يك ماه بعد امام از دنيا رفت و من ساعت 6 صبح آن روز بعد از رسيدن خبر پاي پياده از خانه‌مان كه در كوچه اسدي (نزديك ميدان قدس) تا جماران بود پياده رفتم تا به حسينيه جماران رسيدم. هيچ وقت آن لحظات را فراموش نمي‌كنم. واقعاً در طول آن مسير هر كسي كه در خيابان بود اشك مي‌ريخت و گريه مي‌كرد و افراد بي‌شماري هروله كنان به سمت جماران در حركت بودند. روز غمبار و تلخي بود صبح 14 خرداد 1368 و من هنوز حسرت آن ديدار آخر را دارم.
3- سال 70 در رشته مكانيك دانشكده فني دانشگاه تهران قبول شدم. خاطرات شيرين زيادي از دوران تحصيل در دو دانشكده فني و اقتصاد تهران دارم. اما اين خاطره هميشه در نظر زنده است. اولين باري بود كه جاذبه‌هاي دوران جواني اين انگيزه را در من ايجاد كرده بود كه سر صحبت را با يكي از دخترخانم‌هاي همكلاسي باز كنم. فهميده بودم كه معمولاً در برگشت با او هم‌مسيرم. يادم هست بعد از ظهر يك روز پاييزي از جلوي در دانشكده فني تعقيب او را آغاز كردم تا نزديكي‌هاي ايستگاه اتوبوس هاي انقلاب-تجريش در خيابان جمالزاده. نزديكي‌هاي ايستگاه در بهترين موقعيت كه مي‌توانستم براي اولين بار همشانه او باشم و سر صحبت را باز كنم، از فرط خجالت با سرعت از كنارش گذشتم و از او جلو زدم. بعدها لاله خانم بهجت يكي از بهترين دوستان دوران دانشكده فني من شد و هنوز بعد از 15 سال همچنان با آنكه سال‌هاست در كانادا مقيم و آسيستان‌پروفسور دانشگاه كالگري است اما از جمله معدود دوستان دانشكده فني است كه هنوز با هم كمابيش در تماسيم و از احوال هم با خبريم.
راستي لاله جان تولدت مبارك. هنوز منتظر عكس جاسمين كوچولوي خوشگلت هستم. به ويليام سلام مخصوص برسان.
4- 15 سال است كه سه‌تار مي‌زنم و مونس خوبي براي اين سال‌ها بوده. جز يك دوره كوتاه كه پيش آقاي نهاوندي (از شاگردهاي مرحوم نورعلي‌خان برومند)رفتم براي آموز‌ش‌هاي ابتدايي و يك دوره خيلي كوتاه‌تر كه محضر استاد محمدرضا لطفي را در مكتب‌خانه ميرزا‌عبدالله درك كردم مابقي اين سال‌ها خودآموز سه‌تار نواخته‌ام. از پنج‌سال پيش هم تار دست گرفتم اما به دليل اشتغالات شديد سياسي آن طور كه دلم مي خواهد هنوز فرصت نكرده‌ام مشق تار كنم.
5- در ميان ورزش‌ها هم فوتبال را از كودكي در كلوپ اسدي (ورزشگاه شهيد سليماني) دنبال كردم و مدتي هم در دوران دبيرستان عضو تيم نوجوانان پرسپوليس بودم. ياد مرحوم مجيد سبزي هم به خير كه آن سال‌ها مربي ما بود.
اما بيش از هر ورزشي به شطرنج علاقه‌مندم و شايد اگر يك روز چه با كامپيوتر چه با تلفن دستي و يا يك حريف انساني شطرنج بازي نكنم احساس خلأ مي‌كنم. ياد كنم از دوست خوبم عليرضا شفيعي استاد بزرگ شطرنج ايران كه كتاب مايزيليس را در زير جاميزي در سر كلاس شيمي آقاي شريعت‌پناهي سال سوم دبيرستان با هم مي‌خوانديم و تمرين مي‌كرديم و آن خاطره خوشي كه همه بچه‌هاي هم‌دوره ما در سوم رياضي علامه حلي ده‌ها بار با هم مرور كرده‌ايمش.

اوه ببخشيد كه طولاني شد.
پنج نفري را هم كه دعوت بايد بكنم، ملتمساً آقاي جواد كاشي، جواد روح، جواد دليري، (همه جواد‌هاي ديگه [دو نقطه دي]) آقاي شيرزاد و آقاي تاجزاده هستند كه اميدوارم به دعوت ده‌ها مشتاقي كه احتمالاً آن‌ها را پيش از من به اين بازي دعوت كرده‌اند پاسخ بگويند.

سعيد شريعتي || نظرات (3)




   نظرات

سید علی :

سلام باحال نوشتین موفق باشین

 

raha :

agha in aghaie mehdi ghasemichegoneh ensanist?

 

raha :

agha in aghaie mehdi ghasemichegoneh ensanist?