از مجره تا زهره يك شهاب تنها سوخت
غمگنانه اميدم در كف تمنا سوخت
از مجره تا زهره راه آسمان خون شد
ابلق فلك تازان بود و مست افيون شد
زآنچه ديدهام امشب فال آسمان شوم است
اين مصائب دوران ديدهام كز اقنوم است

از مجره تا زهره يك قدم فزونتر نيست
از دل پريشانم هيچ خانه خونتر نيست
***
سرمه در گلو دارد ساز بيكسي هايم
مانده از گذشتنها پاي نارسيهايم
از حباب آكنده شيشه امل دارم
زير بارش انده پاي در وحل دارم
كاغذي كه در آتش عمر رفته از دستم
حسرتآشيان مرغي پاي باديه خستم
واحه واحه بيخويشي خار و ريگ و تلواسه
جاي پاي سرگردان خيره مانده در ماسه
صد فغان در اين بيدا از طلايهگان دورم
روي شانه بي حاصل مشك و تيغ و تنبورم
بركه خشك و صحرا تف سفره و سقا خالي
روي شانه آويزان ساز از صدا خالي
از اميد پيوستن جز دريغ باقي نيست
وز جگرگه سوزان آه تلخ راقي نيست
قصد كرده بودم تا مرگ اهرمن باشم
در سپاه ناهيدي از مجره من باشم
آشيان پروين كو قاع صف صف است اينجا
گو حسين برگردد وادي طف است اينجا
زابلق فلك گويا مركبي حرونتر نيست
از دل پريشانم هيچ خانه خونتر نيست
***
رحله بار بربسته بانگ كوبه پيچيده
در سر قلاووزان باد يوبه پيچيده
با خيال سودايي رو به جاده آورده
خيل اشتران در پيش جمل و ماده آورده
از شعاب بگذشته كاروان مراحي را
پر ز خون دل كرده عاشقان صراحي را
كاروانيان صحرا واحه واحه طي كرده
بيسراك نارو را بيشماره پي كرده
از تبيره تا طوفان ره به مرگ آغشته
پشت سر بسي خفته پيشرو بسا كشته
كاروان كه ميآمد راه آسمان گم شد
تيه بود و حيراني آنچه سهم مردم شد
اين گريوه نارفته تيه كاروان اين بس
اختر سفر خفته بخل آسمان اين بس
جوقه قلاووزان هر كدام در يك سو
همچو صيد افتاده در كنام در يك سو
مانده بود درمانده حملهدار در طوفان
يكه پا زدم در شب بيگدار در طوفان
چشم شور نوميدي در شب شباب افتاد
جسم بختي بختم تشنه در سراب افتاد
واحه واحه بي خويشي خار و ريگ و تلواسه
جاي پاي سرگردان خيره مانده در ماسه
بركه خشك و صحرا تف سفره و سقا خالي
روي شانه آويزان ساز از صدا خالي
***
اي كوير اي طوفان منزل نگارم كو
وي طلول بيسامان جاي پاي يارم كو
سايهسار راحت بود روزگاري اين صحرا
مرهم جراحت بود روزگاري اين صحرا
حيف از آن همه كشّي كز سموم ناكش شد
حيف از آن گلستانها كش حريف آتش شد
در ميان ره ديدم كرتها چو كردرها
در قناتها تنها لانه كبوترها
بسته راه چشمانم اشك گرم خونپالا
حيف از آه جانسوزم كو نميرود بالا
ربع خاك و دمنه خون زاشك پر شرار من
روزگاري اين صحرا بوده جاي يار من
خاك داغ اين صحرا بوي نسترن دارد
سينة تب آهنگش زخم يار من دارد
گفتهاند روزي پيش آه عاشقان خون شد
سيل گشت و جاري شد وين ديار گلگون شد
در خرابهها اكنون باد و بوم خو دارد
ساز بيكسيهايم سرمه در گلو دارد
سرمه در گلو دارد ساز از صدا خالي
روي شانه آويزان سفره و سقا خالي
(اين شعر را در محرم سال 75 سرودهام. بشنويد)
نظرات
سميه :
زيبا بود برادر! از اينکه زود به زود می نويسيد هم خوشحالم
سميه - January 28, 2007 10:08 AM