اي صبح بردميده به سوداي چشم تو سرگشتهام هنوز ز غوغاي چشم تو آبيترين سلالة خورشيد خوانمش؟ خورشيد نيز غرقة درياي چشم تو «من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت» روياي دلنشين تماشاي چشم تو از بار هيبتش غزلم سرمه درگلوست تا بر نشسته سرمه به بالاي چشم تو دلداده را هرآينه در سينه آتش است چون لاله از عذاب تمناي چشم تو عالم تمام نشئه يك قطره اشك توست تا غرق بوسه كرد سراپاي چشم تو يوسف كجاست تا كه دهد مصر را خراج يابد مگر وصال زليخاي چشم تو اي صبح بردميده و شب آرميده باز در سايهسار چشمه زيباي چشم تو ما دل بر آتش تو نهاديم و سرخوشيم از بادة چكيده ز ميناي چشم تو
سعيد شريعتي || نظرات (1) || دنبالک (0)
دنبالك اين نوشته: http://saeedshariati.ir/cgi-bin/mt333/mt-tb.cgi/13
حسين نوراني :
از بار هيبتش غزلم سرمه درگلوست تا بر نشسته سرمه به بالاي چشم تو ... يوسف كجاست تا كه دهد مصر را خراج يابد مگر وصال زليخاي چشم تو حظ فراوان صبحگاهي با خوندن اين شعر را مديون شما شديم.
سعيد: ممنونم حسين جان، قابل شما را نداشت!
حسين نوراني - October 7, 2008 7:46 AM
نظرات
حسين نوراني :
از بار هيبتش غزلم سرمه درگلوست
تا بر نشسته سرمه به بالاي چشم تو
...
يوسف كجاست تا كه دهد مصر را خراج
يابد مگر وصال زليخاي چشم تو
حظ فراوان صبحگاهي با خوندن اين شعر را مديون شما شديم.
سعيد: ممنونم حسين جان، قابل شما را نداشت!
حسين نوراني - October 7, 2008 7:46 AM