« پيشنهاد برنامه هاي سلبي و ايجابي خاتمي | صفحه اول | حمايت سروش از خاتمي! »




۲۳:۰۲ شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۷
زندگي

فاش مي‌گويم و از گفته خود شادم
بندة عشقم و از بند غم آزادم

فاش مي‌گويم و زين عمر پشيمانم
که چرا فاش نشد آتش پنهانم

دوستت دارم و اي کاش که پيش از اين
فاش مي‌گفتم و مي‌گفتم و بيش از اين

دوستت دارم و دانم که نمي‌داني
که چسان سوختم از آتش پنهاني

فاش مي‌گويم و حاشا که نهان ماند
داغ عشق تو که در هر دو جهان ماند

زندگي چيست دمي با تو بسر بردن
و از آن لحظه فرخنده خبر بردن

زندگي چيست در آيينه تو را ديدن
و از آن جلوة تکرار سراييدن

زندگي چيست به هنگام همآغوشي
از غم و محنت ايام فراموشي

زندگي نيست به جز نيست شدن يعني
با تو بگذشتن از اين هستي بي معني

زندگي لذت يک لحظه درافتادن
مست در پاي تو و يکسره جان دادن

بخت با اوست که ديدار تو را دارد
زندگي معني تکرار تو را دارد

زندگي چيست بهل فاش بداني تو
دوستت دارم و اي کاش بداني تو
***
**
آه اي صبح اميدي که درخشيدي
دانه مهر در اين باديه پاشيدي

گيسو از روي پريچهره برافکندي
بردي از آينه زنگار به لبخندي

نور بر نور برافشاندي و گل بر گل
سوختي حقه هر شعبده زان کاکل

کفر زلفت ره دين مي زد و ايمانم
من در اين کفر مسلمانم و مي‌مانم

زندگي چيست در اين کفر در افتادن
دين و دل دادن و سر دادن و جان دادن

با تو پيوستن و از هر چه دويي رستن
حلقه زلف تو بر حلق مني بستن
***
**
گفت آن پير خرابات و خرابم کرد
آتش افکند به جان من و آبم کرد

گفت آن پير و ره عشق نشانم داد
آنچه مي خواستم از زندگي آنم داد

گفت برخيز اگر مرد سفر هستي
بگزين زين دو اگر اهل نظر هستي

طور سينا و تجلي‌گه حورا را
چوب چوپاني و پيوند صفورا را

قاب قوسين دو ابروي معلي را
يا که هم صحبتي و عيش حميرا را

زندگي نيست مگر نيست شدن باري
بستة زلف خم اندر خم دلداري

گفت از کف منه اين عروة وثقي را
بگذر از خويش و بهل اين دل رسوا را

بگذر از خويش و در آن زلف معلق زن
پس چو منصور بر آن دار انالحق زن
***
**
آه اي برق تجلي‌گه حورايي
صبح اميد من اي نور اهورايي

چشمه آب حيات ظلماتي تو
خضر فرخنده پي و باب نجاتي تو

چون غزالي که در انديشه چشمانت
زندگي باخته در بيشه چشمانت

زندگي باخته‌ام باخته‌ام آري
هر چه را داشته‌ام جز غم دلداري

زندگي نيست مگر نيست شدن يعني
با تو بگذشتن از اين هستي بي معني

بگذر اي دوست اگر فاش نگفتم من
دوستت دارم و هرجاش نگفتم من

دوستت دارم و اي کاش بداني تو
آنچه ناگفته بجا ماند بخواني تو

سعيد شريعتي || نظرات (7) || دنبالک (0)

   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://saeedshariati.ir/cgi-bin/mt333/mt-tb.cgi/16




   نظرات

حميد :

شعر قشنگی بود. شاعرش کی بود؟

*سعيد: حميد جان وقتي اسم شاعر رو ننوشتم يعني کار خودمه وگرنه کپي رايت رو رعايت مي کردم :)

 

محمد جواد :

واقعا شعر قشنگی بود.

 

غلامرضا جعفري از شاهرود :

سلام چرا دیر به دیر به روز میشه وبلاگتون؟

 

محمدرضا :

سلام بسیار زیبا بود. یاد فروغ افتادم : آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست / من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. موفق باشيد.

 

فریدون :

دیر زمانی هست که حسی برای شعر خوانی ندارم مگر مواقعی که به شاعر وثوق کامل داشته باشم!
اصولا دیگر شعری نمیخوانم مگر شاعر را بشناسم! زبر دست در فرم وتکنیک و غنی در محتوا! مثل سعید شریعتی! زیبا بود سعید جان!

 

حمید :

در مورد سوالی که کرده بودم معذرت میخوام. گفتم شاید یادتون رفته باشه اسم رو بنویسید!

 

علی ابراهیم زاده :

سلام
آقا یاد سال دوم راهنمایی مدرسه مفید افتادم و آن سبک جالب تریس شما.و این آواز :
چه شود به چهره ی زرد من نظری برای خدا کنی ....
یادتان هست ؟ یازده سال پیش...

 

   ارسال نظر: