نميشود گره از زلف خويش باز كني؟
شبي خوش است بدين قصهاش دراز كني؟
نميشود كه بيايي و دامن خود را
براي عاشق بيچاره جانماز كني؟
نميشود كه نياز آرم و نيازاري؟
طريق لطف بگيري و ترك ناز كني
من آن نيم كه ز جور تو اعتراض كنم
نميشود تو از اين كار احتراز كني؟
حقيقت است كه سرگشته خيال توام
مُجاز نيست بدان نسبت مجاز كني
گداخت اين دل بيچاره پريشان تا
حوالتش به دو گيسوي چارهساز كني
گداخت تا كه بيايي سواد چشمت را
دوباره مرهم اين داغ جانگدازكني
نظرات
بردیا :
سلام بر سعید عزیز
آقا جان اگر قرار بر این بود که گره را برای شما باز کنند، اصلا چرا از اول گره زدند؟
پس من و شما اینجا
چه کاره ایم؟!
بردیا - December 30, 2010 11:10 AM
:
salam sherhaye inja az khode shomast? yaeni khodetoon goftin?
Anonymous - January 10, 2011 12:38 AM
Sara :
تنم از حضور من خالیست
تنهایی همچون پرندهی به جا مانده از گلهاش
به درون سینهام میآیدو دانه دانه
دلم را میبلعد
Sara - February 21, 2011 9:36 AM