۱۹:۱۴ پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
كامنت ها
دوستان لطف می كنند در زیر پست های من كامنت می گذارند،
من از همه آنها استفاده می كنم
اما تنها اگر نویسنده كامنت با هویت قابل شناسایی مطلب بنویسد و من توضیحی داشته باشم وارد مباحثه می شوم، در غیر این صورت فقط می خوانم و برای استفاده سایرین آنها را باقی می گذارم،
سعيد شريعتي |
| نظرات(2)
| TrackBack
۰۰:۳۷ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
نامه اي به پارميس
به نام خدا
پارميس عزيز
سلام دختر خوبم،
از آن روزها كه با گيسوهاي افشانت به تحريريه نوروز ميآمدي بيش از هفت سال ميگذرد آن موقع هنوز مكلف نشده بودي و چه زيبا بودي و چه بوسيدني. حالا هم خيلي بزرگ نشدهاي هنوز و از راه دور و در لابه لاي اين نامه ميتوانم گونه ماهت را ببوسم. آخرين عكسي كه مامان هنگامه از تو در آتليه گرفته بود و در اولين روزهاي مدرسه رفتنت با خود به تحريريه آورده بود از او گرفتم و اسكن كردم و فكر ميكنم در آرشيو بي سر و ته عكسهايم عكس دختر كوچولوي هنگامه، عزيز دلم پارميس طاهريان را هنوز داشته باشم.
گفتم اينقدر بزرگ نشدهاي كه كلاه شرعياي باشد براي بوسيدنت، اما ميدانم اينقدر بزرگ شدهاي كه ماجراهايي كه پيرامونت اتفاق مي افتد را درست بفمهمي، صبوري و مقاومتت در تحمل دوري مامان هنگامه به او پشت دربهاي سنگين و ديوارهاي بلند و قفلهاي بي كليد اميد و اطمينان ميدهد.
اينقدر بزرگ شده اي كه داستاني از باستان برايت بگويم و تو ربطش را به امروز و فردايمان بفهمي.
كوروش، پدر معنوي ما ايرانيها، هم او كه در كسوت پادشاهي عدل را گسترش داده بود و داد آفريده و بيداد را زبون كرده بود، در هنگامه رزمي سخت دريافت كه همسر يكي از سربازانش چهار فرزند همزمان بدنيا آورده است و عليرغم سختي آن جنگ و نياز او به يك يك سربازانش، عاطفه و مهر كه كوروش كبير براي آن مجاهده ميكرد، به او حكم نمود كه عليرغم نياز به آن سرباز او را براي سركشي از همسر و فرزندانش از ميدان رزم مرخص كند. آن سرباز در مقابل اين محبت كوروش سپاس گفت و كوروش به او گفت: يقين بدان كه پرورش اين چهار كودك براي تو از جنگيدن واجب تر است و قطعا تربيت آنها آنچنان كه فرزندان صالحي براي تو و سرزمينشان باشند از تيغ زدن در ميدان دشوارتر. آن سرباز رفت و كوروش در جنگ پيروز شد و گفتهاند كه تنها سوغاتي كه از آن مبارزه آورد چهار لباس براي آن چهار كودك بود. خانواده آن سرباز تا هميشه اين خاطره مهرباني را با خود حفظ كردند. آن چهار كودك بزرگ شدند و در كسوت سربازان ميهن درآمدند و در جنگ بزرگ ايران با يونانيان اولين كساني كه از دروازه آتن گذشتند همين چهار جوان بودند. از آنها سه تن پسر بودند و يك تن دختر. آن دختر اسمش پارميس بود. كه آتوساي بزرگ دختر كوروش كبير اسم او را انتخاب كرده بود.
كوروش فرزانه اي بود يگانه در تاريخ ايران. هم او كه گمان پيامبري او به يقين نزديك است وهم او كه خداوند در قرآن نيز از او ياد كرده است و به حضرت محمد (ص) فرموده است :« وَ يَسَْلُونَكَ عَن ذِى الْقَرْنَينِْ قُلْ سَأَتْلُواْ عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا/إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فىِ الْأَرْضِ وَ ءَاتَيْنَاهُ مِن كلُِّ شىَْءٍ سَبَبًا/فَأَتْبَعَ سَبَبًا/حَتىَّ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فىِ عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَاذَا الْقَرْنَينِْ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا»
كوروش بزرگ در آن منشور ماندنيش به ما گزارش عدل گستريش را چنين داد: « ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تکان داد … من براي صلح کوشيدم. نَـبونيد، مردم درمانده بابل را به بردگي کشيده بود، کاري که در خور شأن آنان نبود. من بردهداري را برانداختم. به بدبختيهاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم که هيچکس اهالي شهر را از هستي ساقط نکند. مردوک از کردار نيک من خشنود شد او بر من، کورش، که ستايشگر او هستم، بر پسر من «کمبوجيه» و همچنين بر همه سپاهيان من، برکت و مهربانياش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مَردوک همه شاهاني که بر اورنگ پادشاهي نشستهاند؛ و همه پادشاهان سرزمينهاي جهان، از «درياي بالا» تا «درياي پايين» (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمينهاي دوردست، همه پادشاهان «آموري» همه چادرنشينان، مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسه زدند.»
اين داستان را برايت گفتم كه بداني كه سخن امام اميرالمؤمنين علي (ع) كه فرمود:«إذا بني الملک علي قواعد العدل و دعم بدعائم العقل نصر الله مواليه و خذل معاديه» سخني تا چه اندازه پر مايه است و من و مامان هنگامه نگرانيم كه روزگار ما امروز عكس نقيض اين جمله پر بار شده باشد.
دختر خوب و استوارم،
ديروز نامه اي از مادرت خطاب به من منتشر شد، من همه گلايه هايش را به گوش جان شنيدم و دغدغه هايش را با ضمير دردمندم حس كردم و او را بسيار بسيار مهربان تر از لغات بكار برده شده در آن نامه ميدانم. مادر تو خواهر من است، اگر اندكي از آلامش كاسته ميشود، هر چه به من بگويد رواست. او درد دارد، رنج ديده است، تلخي كشيده است، توهين شده است، چيزهايي شنيده كه هيچ زن مسلماني نشنواد، رفتارهايي ديده كه از« روح انساني» صادر نمي شده است و آنان كه با او چنان رفتار كردهاند مصداق دقيق اين آيه شريفه اند :« قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحياه الدنيا وهم يحسبون انهم يحسنون صنعا».
من نميخواهم پاسخ نامه او را بدهم، ثانيه شماري ميكنم كه بيرون از آن ديوارهاي سخت و نامهربان، تو را در آغوش او ببينم، شما چند روزي به مسافرت برويد، هنگامه مهربان آرامش خاطر پيدا كند، غبار سوء تفاهمات كه فرونشست و فرصت گفتگو فراهم شد، اگر حال و حوصلهاي براي اين بحثهاي فرساينده برايش باقي بود و هنوز به رفتار و گفتار من نقد داشت، با هم مجارا و البته مدارا ميكنيم.
پارميس جان،
امروز كه مامان هنگامه پيش تو نيست و ناخواسته تو محروم از دستان پر از مهر او بر روي گسيوانت وقت خوابيدن هستي، شبها دست خدا را بر سرت حس كن، براي اينكه بتواني شادي هنگامه را فراهم كني درسهايت را خوب بخوان، به مادربزرگ مهربانت آرامش بده و خيالش را از اينكه مقاوم و صبور هستي آسايي بخش.
عزيز دلم
خداي مهربان به ما آموخته است كه همراه و همزمان با هر سختي آساني است، عسر و يسر باهمند. اگر سختيها را ميبيني بدان كه در كنارش و همراهش آسانيهاست. بعضيهايش را ميبيني بعضيهايش را هم بايد بيشتر تلاش كني تا بيابي، من تلخي نامه مامان هنگامه را با شيريني يادآوري چهره معصوم و مهربان پارميس عزيز و نامه نوشتن به او جبران كردم. به خاله آزاده زنگ زدم و از او خواستم كه هر وقت امكان داشت به من اطلاع دهند كه بيايم و ببينمت.
برايم دعا كن واگر مامان هنگامه را ديدي به او از قول من سلام برسان و بگو هر چه هم با هم اختلاف نظر داشته باشيم باز هم به دوستي با او افتخار ميكنم.
دوست تو و مامان هنگامه
سعيد شريعتي
18 اردي بهشت هشتاد و نه
سعيد شريعتي |
| نظرات(19)
| TrackBack
۰۸:۰۲ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷
عذرخواهي
علي و ليلاي عزيز
من به عنوان شخص خودم و به نمايندگي نداشته ام از سوي آدمهاي سياسي اصلاح طلب، از اشک هاي تلخ ليلا ، از صداي گرم علي و از همه هزينه هايي که احتمالا براي حضور در همايش دعوت از خاتمي پرداختيد از شما پوزش مي خواهم
اميدوارم بغض ليلا در لابه لاي دل گفته هاي استاد مظاهر مصفا که با صداي گرم علي خوانده شد روزي و جايي بشکفد که نتيجه آن اعتلاي نام ايران و ايراني باشد
اين قسمت از پايان کيف انگليسي را نگاه مي کردم با حال اين روزها سازگار ديدم و گفتم شايد يادي از شما دو عزيز به اشتراک گذاشتن غم بزرگي باشد که انشالله در بهار به شادي بپيوندد

سعيد شريعتي |
| نظرات(0)
| TrackBack
۱۹:۳۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
حمايت سروش از خاتمي!
ديشب وقتي از سروش پرسيدم : بابا به احمدي نژاد رأي مي دي يا خاتمي؟ بلافاصله گفت: خاتمي. بچه ها معمولا وقتي توي اين سن (بيست و يک ماهگي) ازشون سؤال دو گزينه اي مي کني فوراً گزينه دوم رو انتخاب ميکنن. من براي اينکه مطمئن بشم دوباره ازش پرسيدم: بابا به خاتمي رأي مي دي يا احمدي نژاد؟ باز فوراً گفت: خاتمي.
توي اين دوره سني بچه ها معمولا کلمات با هجاي کمتر رو انتخاب مي کنن به همين خاطر براي بار سوم ازش پرسيدم سروش جان ، بابايي به خاتمي رأي مي دي يا بابا؟ باز فورا گفت: خاتمي؟ ديگه مطمئن شدم که سروش من هم از خاتمي حمايت مي کنه . خاتمي اينقدر بزرگ هست که حتي بچه هاي نوزبان هم دوستش دارند. اين همان محبتي است که خدا در سوره مريم به آن اشاره مي کنه:
«ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا»
اين هم دو تا عکس از سروش و خاتمي
اولي وقتي 18 روزه بود و آقاي خاتمي لطف کرد و اذان و اقامه در گوشش گفت.
دومي هم درست يکسال بعد در مراسم فاطميه امسال در موزه قرآن.


سعيد شريعتي |
| نظرات(13)
| TrackBack
۱۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۷
هيچ وقت براي شروع دير نيست
هيچ وقت براي شروع دوباره دير نيست. اين جملهاي است كه همواره مرا از نااميد شدن و نتوانستن رهانده است. بيش از يكسال است كه در اين جا ننوشتهام. اساساً در يكسال گذشته كمتر نوشتهام. بيشتر فكر كردهام خواندهام و دنياهاي جديدي را تجربه كردهام. شيرينترين اين دنياها، دنياي پدر بودن است. واقعاً دريكسال گذشته نعمت خدا بر ما باريده است به واسطه محمد سروش و تجربهها و آموزهها و تواناييهاي بسيار شيرين و نويي كه براي من و شيوا به همراه داشته است. 18ارديبشهت پارسال عكس سه روزگي سروش را در اينجا گذاشتم و شعري را كه براي آمدنش گفته بودم. حالا سروش راه ميرود، حرف ميزند و بازيگوشي ميكند. واين عمر ماست كه به همين سرعت ميگذرد.
سعيد شريعتي |
| نظرات(5)
| TrackBack
۱۲:۰۳ سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶
سروش مني!

خوشآمدي و بهاران گلفروش مني
كه مايه طرب و عيش و ناز و نوش مني
سحاب نعمتي اي فرودين سبزه قبا
ببار باده رحمت كه ميفروش مني
شكوه نيمه ارديبهشت ماه تويي
شكوفهزارتريني بنفشه پوش مني
پيام آور عشقي اميدبخش دلي
گل شكفته شيوايي و سروش مني
به شيوه نظر از عاقلان ربودي دل
به يك نگاه فريباي عقل و هوش مني
مباد بي رخ خوبت غم زمانه خورم
چراغ روشن آغوش و زيب دوش مني
محمد سروش عزيزم ساعت 10 و چهل و پنج دقيقه شنبه 15 اردي بهشت ماه 1386 در بيمارستان ميلاد به دنيا آمد.
از همة دوستاني كه با ايميل و پيام كوتاه، آفلاين و تلفن تبريك گفتهاند از طرف خودم، شيوا و محمدسروش تشكر ميكنم.
سعيد شريعتي |
| نظرات(53)
| TrackBack
۲۱:۲۷ پنجشنبه ۷ دی ۱۳۸۵
پنجگانههاي من 7 شب پس از يلدا بازي
چند روز پيش كه پس از فراغت از فعاليتهاي انتخاباتي به وبلاگستان سر زدم ديدم كه موجي راه افتاده به عنوان «يلدا بازي» يا 5گانههاي يلدايي. كمي بعدتر دلارام خانم غنيميفرد رسماً از اينجانب دعوت كرد كه در اين بازي وارد شوم. البته احسان هم به من اس ام اس زد و از من خواست كه در اين كار شريك شوم.
به هر حال به دليل اينكه كلاً اين هفته هم پسلرزههاي انتخابات درگيرم كرده بود و بعد هم كه در اين هفته پروژه سنگيني رو شروع كردم و تا امشب كه شب قشنگ برفي 7 ديماه است نتوانستم به اين موضوع بپردازم.
اولاً بايد بگويم كه براي من كه شعارم در برخورد با حوادث زندگي و براي آسان گرفتن مشكلات عبارت «اينا همش خاطرس» هست نقل خاطرات هم لذت خاص خودش را دارد. از اين جهت خيلي خوشحالم كه در اين بازي شركت ميكنم.
ثانياً بگويم در مجموع در اين بازي از 5گانهي (و مكمل هايش) پرستو خيلي خوشم آمد البته 5گانه الپر و كريم را هم پسنديدم.
ثالثاً چه ميكند اين منطق ارتباطات شبكهاي! (قابل توجه منتقدان سازمان رأي)
رابعاً از كليه كساني كه با ورود به اين بازي وبلاگستان را گرما و هيجان بخشيدهاند به سهم خود تشكر ميكنم.
خامساً از دلارام خانم هم كه بنده را به اين بازي كشاندهاند سپاس ويژه دارم.
اما پنجگانه من:
1- اولين باري كه در زندگي معني ترسيدن را فهميدم فكر ميكنم سهسالم بود. پسرخاله پدرم در باغي بزرگ در ولنجك زندگي ميكردند. خروس لاري خون خوردهاي داشتند
ناغافل! به آن نزديك شدم و آن زبانبسته با غرشي به روي من پريد. چنان وحشت كردم كه دو روز تب و لرز كردم. دكتر قوامي را هم از همان روز در خاطرم مانده است. دكتر اطفال معروف تجريش (خيابان حكمت) كه فكر ميكنم انشالله چهار پنج ماه ديگه اگر نورسيدهمان را پيش ايشان ببريم چهارمين نسلي باشد كه ايشان در همان مطب عجيب و غريبش معاينه و مداوا ميكند. به هر حال هنوزم از خروس جنگي بدم ميآيد.
2- آخرين باري كه در زندگي حسرت خوردم به عيد فطر سال 68 باز ميگردد. درست 28 روز قبل از رحلت امام خميني. روز عيد امام با تني رنجور و نحيف براي آخرين بار در حسينيه جماران حضور پيدا كرده بودند و البته جمعي از خواص به ديدن ايشان رفته بودند. من بارها البته خدمت امام رسيده بودم اما نميدانم چرا آن روز دعوت حاج مهدي قاسمي را براي همراه شدن با او در آن ديدار رد كردم. كمتر از يك ماه بعد امام از دنيا رفت و من ساعت 6 صبح آن روز بعد از رسيدن خبر پاي پياده از خانهمان كه در كوچه اسدي (نزديك ميدان قدس) تا جماران بود پياده رفتم تا به حسينيه جماران رسيدم. هيچ وقت آن لحظات را فراموش نميكنم. واقعاً در طول آن مسير هر كسي كه در خيابان بود اشك ميريخت و گريه ميكرد و افراد بيشماري هروله كنان به سمت جماران در حركت بودند. روز غمبار و تلخي بود صبح 14 خرداد 1368 و من هنوز حسرت آن ديدار آخر را دارم.
3- سال 70 در رشته مكانيك دانشكده فني دانشگاه تهران قبول شدم. خاطرات شيرين زيادي از دوران تحصيل در دو دانشكده فني و اقتصاد تهران دارم. اما اين خاطره هميشه در نظر زنده است. اولين باري بود كه جاذبههاي دوران جواني اين انگيزه را در من ايجاد كرده بود كه سر صحبت را با يكي از دخترخانمهاي همكلاسي باز كنم. فهميده بودم كه معمولاً در برگشت با او هممسيرم. يادم هست بعد از ظهر يك روز پاييزي از جلوي در دانشكده فني تعقيب او را آغاز كردم تا نزديكيهاي ايستگاه اتوبوس هاي انقلاب-تجريش در خيابان جمالزاده. نزديكيهاي ايستگاه در بهترين موقعيت كه ميتوانستم براي اولين بار همشانه او باشم و سر صحبت را باز كنم، از فرط خجالت با سرعت از كنارش گذشتم و از او جلو زدم. بعدها لاله خانم بهجت يكي از بهترين دوستان دوران دانشكده فني من شد و هنوز بعد از 15 سال همچنان با آنكه سالهاست در كانادا مقيم و آسيستانپروفسور دانشگاه كالگري است اما از جمله معدود دوستان دانشكده فني است كه هنوز با هم كمابيش در تماسيم و از احوال هم با خبريم.
راستي لاله جان تولدت مبارك. هنوز منتظر عكس جاسمين كوچولوي خوشگلت هستم. به ويليام سلام مخصوص برسان.
4- 15 سال است كه سهتار ميزنم و مونس خوبي براي اين سالها بوده. جز يك دوره كوتاه كه پيش آقاي نهاوندي (از شاگردهاي مرحوم نورعليخان برومند)رفتم براي آموزشهاي ابتدايي و يك دوره خيلي كوتاهتر كه محضر استاد محمدرضا لطفي را در مكتبخانه ميرزاعبدالله درك كردم مابقي اين سالها خودآموز سهتار نواختهام. از پنجسال پيش هم تار دست گرفتم اما به دليل اشتغالات شديد سياسي آن طور كه دلم مي خواهد هنوز فرصت نكردهام مشق تار كنم.
5- در ميان ورزشها هم فوتبال را از كودكي در كلوپ اسدي (ورزشگاه شهيد سليماني) دنبال كردم و مدتي هم در دوران دبيرستان عضو تيم نوجوانان پرسپوليس بودم. ياد مرحوم مجيد سبزي هم به خير كه آن سالها مربي ما بود.
اما بيش از هر ورزشي به شطرنج علاقهمندم و شايد اگر يك روز چه با كامپيوتر چه با تلفن دستي و يا يك حريف انساني شطرنج بازي نكنم احساس خلأ ميكنم. ياد كنم از دوست خوبم عليرضا شفيعي استاد بزرگ شطرنج ايران كه كتاب مايزيليس را در زير جاميزي در سر كلاس شيمي آقاي شريعتپناهي سال سوم دبيرستان با هم ميخوانديم و تمرين ميكرديم و آن خاطره خوشي كه همه بچههاي همدوره ما در سوم رياضي علامه حلي دهها بار با هم مرور كردهايمش.
اوه ببخشيد كه طولاني شد.
پنج نفري را هم كه دعوت بايد بكنم، ملتمساً آقاي جواد كاشي، جواد روح، جواد دليري، (همه جوادهاي ديگه [دو نقطه دي]) آقاي شيرزاد و آقاي تاجزاده هستند كه اميدوارم به دعوت دهها مشتاقي كه احتمالاً آنها را پيش از من به اين بازي دعوت كردهاند پاسخ بگويند.
۱۰:۱۵ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۵
روز بزرگ من
ديروز روز بزرگي بود براي من. روز وزش يك نسيم زندگيبخش. ديروز يكي از بهترين خبرهايي را كه در طول زندگي به يك نفر ميتوان داد به من دادند. خدايا به خاطر اين روز تو را شكر ميكنم و به خاطر همه آنچه دارم كه از تو دارم.
سعيد شريعتي |
| نظرات(12)
۱۳:۲۷ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
مرا خدا كافي است
لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيم/ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
۲۰:۵۵ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵
تسليت به آقاي علياكبر موسوي
خبر درگذشت پدر آقاي موسوي براي همه دوستان ايشان خبر رقتانگيزي بود. در وضعيت ويژهاي كه ايشان دچار آن است اندوه اين داغ دو چندان ميشود.
توفيق ديدار پدر آقاي موسوي را نداشتهام اما پيداست كه مردي عالم و فاضل و متقي از دنيا رفته است.
به سهم خود به خانواده آقاي موسوي و خود ايشان تسليت ميگويم و از جفايي كه اين روزها در حق او رفته است متأسفم.
امشب شنيدم كه پيكر پدر را بدون حضور پسر به خاك سپردهاند و عليرغم وعدههاي مكرر كه سبب ايجاد اخلال در مراسم خاكسپاري هم شده است و كار را تا نزديكيهاي غروب كش داده است اما هنوز ايشان را آزاد نكردهاند.
چه كسي تاب اين همه نفرين كه از دلهاي زجر ديده به آسمان ميرود را به اين آقايان داده است. خدا آخر و عاقبت ظلم را به خير نميداند.
۱۳:۳۲ سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۵
...
چند روز به دليل بي مسئوليتي شركت محترم داتك از اينترنت محروم مانده بودم. مودم كامپيوترم هم اوضاعش خيلي درست نبود.
بالاخره ...
۲۳:۳۵ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
بد اخلاقي
از كار علي خيلي ناراحتم. كاري به صدق و كذب حرفاش ندارم ولي حتي اگه آدم يه چيزاي راستي در مورد افراد به گوشش مي خوره نبايد به راحتي قضاوت بكنه و حيثيت افراد رو در معرض انظار عمومي به بازي بگيره. حتي اگه يك درصد هم آدم شك داشته باشه كه حرفي كه مي خواد بنويسه يا بزنه غلط باشه وقتي پاي آبروي افراد در ميون هست بايد جلوي نفس اماره خودش رو بگيره.
دعواهاي سياسي به كنار اخلاق حكم مي كنه كه آدم با دشمنترين دشمنهاش هم بر مبناي يك منطق اخلاقي رفتار كنه.
علي جان! برات در بخش يك دوست يه چيزاي ديگه هم نوشتم.
! باز برگشتم
دوباره برگشتم، ايندفعه با راديو بلاگ يا همون پادكست.
ان شالله كه بتونم منظمتر از پيش بنويسم.
فعلا اين رو داشته باشيد.
۲۱:۴۲ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
المتنبي
امروز خيلي بي مقدمه ياد دوران جواني افتادم. زماني كه خوره شعر شعراي عرب شده بود. ديوان اكثر قريب به اتفاق شعراي كهن عرب از معلقه گوها تا متأخرين را گردآوري كرده بودم و حال و هوايي داشتم.
ديوانه بودمها!. در بين همه آنها از دو نفر خيلي خوشم ميآمد يكي عمر ابن ابي ربيعه كه سعديشناسان معتقدند بيشترين تأثير را در سبك سخن سعدي شيرازي داشته است و سعدي از او الهامات بسيار گرفته و ديگر ابوطيب المتنبي. شاعر تأثيرگذار عرب. يكي از شعرهاي او كه اتفاقاً اولين شعر اوست كه در كودكي سروده سالهاست كه ورد زبان من است:
ابلي الهوي اسفا يوم النوي بدني
ففرق الهجر بين الجفن و الوسني.
روح تردد في مثل الخلال اذا
اطارت الريح عنه الثوب لم يبني
واقعاً اگر از نظر تصويرسازيهاي فوقالعاده در ديوان اشعار شعراي عصر جاهلي عرب بگرديم يقيناً به مطلع معلقه عنترة ابن شداد ايمان مياوريم كه
هل غادر الشعرا من متردمي
ام هل عرفت الدار بعد توهمي
معلقه امروءالقيس كه اولين معلقه از معلقات سبع هست را روزگاري حفظ كرده بودم . باوركردني نيست كه اين به قول اميرالمؤمين الملك الضليل چه فوقالعادگي در تصوير سازي دارد. كاش حوصله ميكردم و درباره
قفا نبك من ذكرى حبيب ومنزل
بسقط اللوى بين الدخول فحومل
مطلب مفصلي مينوشتم. ولي بعيد ميدانم از خودم و روزگارم كه به اين علاقههاي فوق العادهام بتوانم روزي بازگردم.
حال چه شد كه امشب اينها را اينجا نوشتم والله خودم هم نوفهمم!
۱۲:۰۶ جمعه ۳۰ دی ۱۳۸۴
بازگشت
پس از نزديك به دوماه و نيم دوباره دارم در اين جا مينويسم. ماجراي طولاني دارد اسبابكشي و تغيير آدرس اينجا. هاست قبلي يه روز دل درد گرفت و پس از چند روز پيگيري معلوم شد كه از دادن ادامه سرويس به بنده معذور است بدون هيچ توضيحي . خوب طبيعي بود كه من هم بدون شرح مجبور به انتقال محتويات روي هاست به يك جاي امنتر شدم. اين مرحله كه آغاز اسباب كشي بود دو هفته طول كشيد اما بعد از استقرار بر اثر اجراي يك پروكسي مسخره سرويس جديد هم اعلام كرد كه از دادن سرويس به خاطر اجراي پروكسي معذور است . تا اين را بفهيم چند هفته طول كشيد و دوباره روز از نو و روزي از نو. بالاخره با لطف هادي و علي و پيگيريهاي حنيف اينجا مستقر شدم. اما باز ماجرا تمام نشد . آدرس قبلي با هاست جديد به هر دليل ست نميشد و من مجبور شدم كه دومين رو هم عوض كنم و با آدرس جدي بالا بيام.
حالا چند روز اين ماجرا طول كشيد بماند ولي نهايتاً هادي عزيز يك وقت مبسوط گذاشت و حسابي شرمندهام كرد.
به هر حال من دوباره به وبلاگستان برگشتم.
۲۳:۳۷ چهارشنبه ۴ آبان ۱۳۸۴
هر شب شب قدر است اگر قدر بداني
امشب شب بيست و سوم ماه رمضان و اوليترين شب از شبهاي قدر است. يادش به خير روزهايي كه با دوستان اهل دعاي ابوحمزه نشست و برخاست شبهاي ماه مبارك داشتيم. زمزمه شبهاي قدرمان اين بود كه «هر شب شب قدر است اگر قدر بداني».
من هيچ دعايي را به اندازه دعاي ابوحمزه ثمالي اثرگذار نميدانم. باز ياد دوستان ابوحمزهاي به خير.
چند شب پيش يكي از عزيزترين آنها براي پيغام فرستاده بود كه ما را حلال كن.
»من مخلصتم آقا احسان، ما كي باشيم كه بخواهيم تو را حلال كنيم، شما ما را دعا كن»!
ورد ما از دعاي ابوحمزه اين بخش بود:
«اللهم اني اسئلك ايماناً لا اجل دون لقائك، احييني ما احييتني عليه و توفني اذا توفيتني عليه و ابعثني اذا بعثتني عليه، و ابرء قلبي من الرياء و الشك و السمعه في دينك، حتي يكون عملي خالصاً لك، اللهم اعطني بصيره في دينك و فهما في حكمك و فقها في علمك و كفلين من رحمتك و ورعاً يحجزني عن معاصيك و بيض وجهي بنورك و اجعل رغبتي فيما عندك و توفني في سبيلك و علي مله رسولك صل الله عليه و اله»
اين تكه از دعا را هميشه با لحن «شوشتري» مي خوانديم و حالش را ميبرديم.
امشب از همه دوستان التماس عاجزانه دعا دارم.
قربان همه شما و دعاهايتان بروم.
۱۸:۳۴ شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۴
خيلي كار داريم، خيلي!
پس از يك وقفه طولاني دوباره به دنياي وبلاگ برگشتهام. خوب بايد بيشتر فكر كرد و بيشتر نوشت. فرصت هم بيشتر است براي اين كار.صبح روز 28 خرداد در ساختمان 125 ويلا از همان خواب اصحاب كهفي كه آقاي كروبي گفت بيدار شدم و ديدم كه بچهها همه در حياط ولو شدند. از همه ديدنيتر البته غمگنانهتر صورت مينژه حكمت بود. انصافاً اكتيو و پرانرژي بود در روزهاي انتخابات و به همراه دخترش پگاه و بر و بچههاي هنرمند جوان خيلي دويدند تا بعضي كارها كه فكر ميكردند جاش تو ستاد خالي بود پا بگيره.
به خانم حكمت نگاه كردم با حالتي پر از تأسف گفت سعيد چرا اينطوري شد. حالا چيكار كنيم.
.نميدونم چرا ناخودآگاه ياد سكانس آخر فيلم دو زن تهمينه ميلاني افتادم
اونجايي كه به نيكي كريمي خبر مرگ شوهرش را ميدهند و او با حالتي پر از بهت و حيرت قبل از آنكه براي او اظهار تأسف كند ميگويد خداي من من چقدر كار دارم.
ما خيلي كار داريم. خيلي.
همانجا هم به خانم حكمت گفتم خيلي كار داريم بايد دنبال خيلي كارها را بگيريم.
۲۳:۵۳ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۳
كارون 3
نوروز 83 دوست و برادر بزرگوارم مهندس تابش دعوت كرد كه به اتفاق خانواده تعطيلات نوروز را از مجموعه سدهاي جنوب ديدن كنيم. سدهاي كارون 3، گتوند، مسجد سليمان و كرخه. البته من سال 79 وقتي مهندس تابش اجراي عمليات ساخت اين سد رو به پايان ميبرد، از مراحل تكميل شدن اين سد ديدن كرده بودم اما خيلي مشتاق بودم كه از بقيه سدهاي خوزستان هم بازديد كنم.
وقتي نيمههاي شب از گردنههاي زاگرس در چهارمحال و بختياري عبور ميكرديم، تاريكي مانع ميشد سختسري زاگرس را آنچنان كه هست درك كنيم.

اما وقتي به كارگاه عظيم ساخت سد كارون 3 رسيديم با عظمتي بينظير مواجه شديم. در نور صبحگاهي خورشيد اين هيولاي سيماني چنان ستبر ايستاده به نظر ميآمد كه گويا زالزادهاي در برابر اكوان ديو.
ميليونها متر مكعب بتون فشرده شده، در تن سدي دو قوسي كه در عين ضمختي، ظريف و مينياتوري بود.
بازديد مفصل و كاملي را به همراه يكي از مهندسان آشناي پروژه از مجموعه بدنه، مغارهها، نيروگاه، مجاري انتقال آب، شفتها و دريچهها، تاجسد، حوضچه آرامش و جادههاي دسترسي و نيز پلهاي قوسي باشكوه روي درياچه اين سد داشتيم. به هيچ وجه تا كسي از اين پروژه ديدن نكند نمي تواند به عظمت اين سد بزرگ پي ببرد. اگر چه بسياري از جاهايي كه ما توانستيم ببينيم، ديگر هيچ بنيبشري نخواهد ديد چرا كه زير ميليونها متر مكعب آب مدفون شدهاند.

مرحله نهايي بهرهبرداري از اين مجموعه سد-نيروگاه چهارشنبه گذشته توسط رييس جمهور افتتاح شد و برگ افتخار ديگري براي مهندسان ايراني رقم خورد.
حقيقتاً من به دوستي با مردان بزرگي چون مهندس بيطرف، مهندس نعيميپور، مهندس تابش و مهندس زحمتكش كه مجريان اين پروژه بزرگ در طول 10 سال گذشته بودهاند افتخار ميكنم و برايشان آرزوي سربلندي در پيشگاه خدا و خلق خدا مينمايم.
۲۲:۲۲ پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳
پنجره
از صبح امروز در يك طوفان به سر ميبردم. طوفاني كه مرا بالا ميبرد و پايين ميآورد. يك دوست در كنارم بود كه به من آرامش ميداد.
گاهي اوقات طوفاني ميشم. نميدونم كه آخرش چيميشه.
غروب در لابي هتل لاله با او صحبت مي كردم از سير، سلوك، رشد. پس از سالها دوباره خاطرات منازلالسائرين خواجه عبدالله خواندن و فصوصالحكم ابن عربي را بالا و پايينكردن زنده شده بود.
براي او از بيداري ميگفتم و طلب. و با خاطرات روزهاي نوجواني حال ميكردم.
ميگفتم: «الناس نيام فاذا ماتوا فانتبهوا».
ميگفتم: «موتوا قبل ان تموتوا»
ميگفتم: «آدمها در يك چهارديواري به خواب رفتهاند و خواب ميبينند و اين خواب همين زندگي روزمره آنهاست. بعضيها را بيدار ميكنند و از خواب به بيداري ميكشانندشان»
ميگفتم:« آنها كه بيدار ميشوند ميگويند: «ربنا اننا سمعنا مناديا ينادي للايمان ان آمنوا بربكم فامنا، ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيأتنا و توفنا معالابرار»
ميگفتم:« ايمان راه افتادن به دنبال صدايي است كه تو را ميخواند و تو را به سوي خود ميكشاند.»
ميگفتم:« آنها كه در اين چهار ديواري بيدار ميشوند، پنجرهاي را ميبينند كه به سوي غيب گشوده شده است. سهم هر كس از غيب اندازه اين پنجره است. بعضيها اندازه يك روزنه كوچك و بعضيها پنجرهاي چهار لت. بعضي ها هم از چهارديواري خروج ميكنند و بالاي پشت بام ميروند و بيكرانگي غيب را ميبينند. و بعضيهاي ديگر پرنده ميشوند و در لايتناهي غيب غوطهور ميشوند.»
بعد اين چند بيت زيباي دوست خوبم احمد آشتياني رو براش خوندم كه :
« سهم من ز آسمان معرفتت/ قدر يك پنجرهاست زين دوار
بسم اين پنجرهاست اگر گاهم /ماهم آيد كنارم از اغيار»
چه روز خوبي بود پنجشنبه طوفاني من.
۱۹:۴۵ چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۳
32ساله شدم؛ اينا همش خاطرس
ساعت 5 و نيم صبح دوازدهم اسفند 1351 در بيمارستان هدايت قلهك اتفاق افتاد. تولدم رو ميگم.
اين 32 سال (منهاي سه چهار سال اولش كه طبيعيه چيزي رو به ياد نيارم) پر از تجربههاي تلخ و شيرينه. تجربههاي تلخش خيلي كم و تجربههاي شيرينش زياده.
اساساً آدمي نيستم كه دنيا رو براي خودم تلخ كنم. يعني سعي ميكنم از اتفاقاتي كه دور و برم ميافته به هر حال خاطرات شيريني بسازم.
يه چيزي رو خوب ميدونم، هميشه طوري رفتار كردهام كه پشيمون نشم. يعني با بيشترين محاسبه و كمترين ريسك در مورد هر كار دست به اقدام ميزنم.
شايدم اين جوري از خودم يه شخصيت محافظهكار تصوير ميكنم. چه اشكالي داره؟! بالاخره هر كسي تو زندگيش يه نقطه ضعف داره ديگه!
دو تا شعار هم براي خودم توي روزاي سختي دارم. يكي شعار معروف «اين نيز بگذرد»ه و يكي هم كه بيشتر به من ميچسبه، شعاره «اينا همش خاطرهس».
الان كه نيگا ميكنم ميبينم كه واقعاً همه خوشيها و تلخيهاي 32 سال گذشته، گذشته و خاطره شده.
بذار داستان «اينا همش خاطرس» رو اينجا يه بار تعريف كنم.
«افشين» از دوستايي كه بيست ساله باهاش رفيقم و از اون باحالاي تاريخه تعريف ميكرد(داستانش ماله ده ساله پيشه و از اون موقع ضربالمثل شده) يه شب از ميدون انقلاب سواره يه ماشين پيكان 57 درب و داغون شده بوده به سمت اكباتان. راننده هم از اون همشهريهاي اهل حال بوده. خلاصه توي مسير را به را اين ماشين قراضه رو مينداخته توي دستاندازاي كوچيك و بزرگ و حسابي دل و روده مسافراي بيچاره رو به هم ميتابونده. تا ميرسن به سرعتگيراي محوطه داخلي شهرك اكباتان. طرف چنان از روي اين سرعتگيرا رد شده كه سر افشين ميخوره به سقف ماشين و صداي مهيبي بلند ميشه. راننده هر هر ميزنه زير خنده و به افشين ميگه: «ها چي شد، درد گرفت؟ بيخيال بابا «اينا همش خاطرس»».
و اينطوري ميشه كه اين ضربالمثل نغز بر جاي ميمونه تو تاريخ ادبيات رفقاي ما.
امسال به مدد اركات و گزگ صدها پيام تبريك برام رسيده كه از همه دوستايي كه به يادم بودن تشكر ميكنم و اگه نميرسم براي تك تكشون جواب بفرستم منو ميبخشن. از همه دوستايي هم كه برام هديه فرستادن دوباره تشكر ميكنم.
اين فرصت رو هم مناسب ترين روز مي دونم كه دوباره «از اين روزها» رو فعال كنم و روزنوشتههام رو مرتب توش بنويسم. طبعاً بيشتر اين روزنوشتهها تو اين روزها به موضوع سياست و انتخابات كه درگيري روزمره باهاش دارم مرتبط ميشه. سعي ميكنم تا اونجا كه بشه به قول بچهها -خصوصاً حسين- «انتخابات رو بلاگم».
البته دوست دارم گاهي هم به فضاهاي ديگه سرك بكشم. طبيعتاً كامنتهاي شما خيلي ميتونه به من كمك كنه كه راحتتر و بيشتر و منظمتر بنويسم.
۱۷:۳۵ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آغاز دوباره
از پريروز كه بالاخره موفق شدم با كمك حميد عزيز اين سايت رو بازسازي كنم، يه دلهره عجيبي دارم. همش فكر ميكنم نكنه ايندفعه هم اين كار خوب «نوشتن» دوباره متوقف بشه. تصميم گرفته بودم كه به طور مرتب و روزانه بنويسم. اما با عنايتهاي ويژهاي كه از چند هفته پيش به سرور ما شد مجبور به اسبابكشي شدم. و باز كار نوشتن متوقف شد.
ديروز پيمانه برام يه ايميل فرستاد كه نوشتهاي از پائولو كوئيلو در توصيه به نوشتن بود.
به هر حال اميدوارم كه اينبار بتونم به قولي كه به خودم دادم وفادار بمونم.
و با تمام افقهاي دور نسبت داشت
اسم حاج داوود كريمي براي ما كه نوجوانيمان را در «عشق جبهه رفتن» سپري كرديم اسم مقدسي است. شايد اول بار كه از نزديك حاج داوود را ديدم تابستان سال 67 و اردوي آموزشي جنوب پيش از عمليات مرصاد بود و بعد از آن بارها به ديدنش رفتم و تا اين اواخر كه در منزل بدن نحيف و زجر ديدهاش داغ دل همه ما بود

ميگفت ميدانم كه منتظرند زير جنازه من سينهها بزنند و ندبهها كنند و براي آن لحظه شماري ميكنند. اين يك بدهكاري را هم ما به آنها داريم!
ديروز هنگامي كه رسيدم پيكرش را كه تازه غسل داده بودند در تابوت ميگذاشتند و حسين الله كرم تابوتش را ميخ ميزد.
(چه احساس بدي داشتم! حسين الله كرم را از دوران نوجواني و از هيأت جوادالائمه و حسين جان و دهههاي محرم مسجد حاج سيد عزيزالله يازار و بعد هم مسجدالشهدا و هيأت ررزمندگان ميشناسم.
عليرغم رفاقت مختصري كه با او داشتهام اما هيچگاه نتوانستم با او احساس قرابت كنم. از آن روزي هم كه «سيف الاسلام» لقب گرفت داستان بدتر شد و رفت و رفت.
اگر نبود ارادت قلبي من به پير دير عاشقي مرحوم حضرت شوقعليشاه (پدر زاهد و زحمتكش حاج حسين) از اوتاد سلسله دراويش تهران، و اطمينان از اينكه از گل آن مرد، طينت پاك ميرويد، حتماً تا الان صدبار بهانه داشتم كه حسين الله كرم را نيز در زمره خيلي از «سيف الاسلام»هاي ديگر اين روزگار بپندارم اما آن اطمينان با همه حرفهايي كه در مورد او ميزنند باز هم اميدي را در من زنده نگه ميدارد......)
به هر حال ديروز تنها روزي بود كه همه بودند حتي در روز تشييع مرحوم دادمان هم اين تنوع را نميشد ديد. فقط براي حاج داوود بود كه ميشد ديد كه حسين الله كرم نوحه بخواند و سعيد منتظري سينه بزند.
ديروز روز عجيبي بود به قول خانم جلودارزاده براي حاج داوود يوماللقاء و براي همه ما يوم الحسرت بود.
حاج طيب رضايي
پانزده خرداد 42 حكايتي عجيب دارد و راويان مختلف چهرههاي مختلفي را از آن روز بازگو ميكنند. روايتي كه ديروز بهزاد نبوي از آن روز داشت و البته ناتمام ماند تصويري از آن به دست ميدهد كه براي من بيشترين قرابت را با دو سه روز پس از 18 تير 78 داشت.
آيا فقط اين ذهن من است كه مي تواند طيب حاج رضايي و منوچهر محمدي را كنار هم بنشاند.
حقوق و مزايا
بيش از دو هفته پيش نامه دكتر خاتمي به آقاي ابطحي در مورد برخوردهاي غير قانوني با سايت خبري جبهه مشاركت منتشر شد. ديروز تازه بعد از دو هفته پاسخ ايشان را ملاحظه كرديم. دستشان درد نكند. بنده كه حتم دارم آقاي ابطحي دلسوزانه تا آنجا كه دستشان برسد از كاري فروگذار نميكنند. اما خوب اين پاسخ بيشتر نوعي آموزش موارد حقوقي بود. گاهي اوقات انگار جبر روزگار ما را به كليات ابوالبقا ميكشاند و شايد از مزاياي حقوق هم اين باشد كه بتوان به جاي برخورد عملي مفاد و بندهاي قوانين و دستورالعملها را رديف كرد. اما كو گوش شنوا.
آقاي ابطحي عزيز! پوست عزيزان ما كلفتتر از اين حرفهاست. جسارت مرا ببخشيد اما آقا رضا حداقل 4 سال نايب رئيس مجلس قانونگذاري و رئيس مركز پژوهشهاي مجلس بوده است. ذكر موارد قانوني براي ايشان علاج درد نيست. ما منتظر اقدام عملي هستيم. مزيد اطلاع حضرتعالي امروز يكي ديگر از بچهها را هم احضار كردهاند.
تا دموكراسي
اين جلسات تا دموكراسي سهشنبهها خيلي خوب شده. امروز خانم شيرين عبادي در مورد حقوق بشر و دموكراسي سخنراني داشت. از بچههاي حوزه شمال تهران خصوصاً حسين بايد قدرداني كرد خيلي پيگيرانه اين جلسات را برپاداشتهاند. دستشان درد نكند.