|
۱۱:۱۸ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۳
نور شبانگاه
حقيقت در نگاهت هاله و ماه است پنداري
تبسم بر لبانت صبح دلخواه است پنداري
چه ميگويند و ميخوانند از رخسار و گيسويت
همان افسانه يوسف كه در چاه است پنداري
روان از گوشه لعل لبت صد چشمه حيراني
دل سودايي اما خضر گمراه است پنداري
چه گويي چونم از كلفت نگه كن بر سر زلفت
كه از حال من سرگشته آگاه است پنداري
وجود نيست بنيادم چه لافد پيشت از بودن
كه روي صورت آيينه يك آه است پنداري
دواي عافيت جستم من از داغ غم عشقت
مرا گويند كاري نيست اما هست پنداري
همان آتش كه از چشم تو ميخيزد شرارآسا
دواي عافيت نور شبانگاه است پنداري
كلاردشت- شهريور 83
سعيد شريعتي
|| نظرات (0)
۲۱:۳۹ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۳
قدرتمند شدن فرد ايراني
دموكراسي مسأله مستمر يكصد ساله تاريخ معاصر ايران بوده است. جنبشهاي بزرگ و كوچك بسياري براي رسيدن به آنچه آرمانهاي دموكراسي ناميده شدهاند پا گرفتهاست و هر يك بيآنكه شاهد مقصود را در بر بگيرد به ناكامي در گذر زمان مستحيل شده يا به دست صاحبان قدرت سركوب شدهاند. دوران ظهور و افول جنبشهاي آزاديطلبي و دموكراسيخواهي ايران مشحون از چرخههاي مكرر اميدها و نااميديها، دلُسپردنها و دلكندنها، حضورها و خانهنشستنهاست و اين همه دموكراسي را به آرماني فراگير بدل كرده است. آرماني فراگير كه در خاطر بسياري از مردمان به ويژه نخبگان اين سرزمين گويا دستنيافتني مينمايد.
براي پرداختن به تجربه نيل به دموكراسي و راههاي طي شده در جهت دستيافتن به اين آرمان فراگير و كنكاش در علل و دلايل توفيقات و ناكاميهاي اين تلاش يكصدساله نياز به صدها رساله و كتاب است. اما اگر به اختصار بخواهيم براي كندي سير استقرار دموكراسي در ايران دليلي بر بشماريم، ميتوان گفت كه حاصل انباشت تجربهها و دستاوردهاي جنبشها و جريانهاي اجتماعي سياسي آزاديطلبانه و دموكراسيخواهانه در ايران چندان به «قدرتمند» شدن «فرد» ايراني كه پايه شكلگيري جامعه «قدرتمند» و در نتيجه پديدار شدن دولت مقتدر و دموكرات در ايران است، نيانجاميده است.
سعيد شريعتي
|| نظرات (0)
۱۱:۱۱ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۳
حج پارينه
در طلب خانه خدايي كه نيست
ره چه دهد زحمت پايي كه نيست
سوخته از آتش دردي كه هست
خيره به دنبال دوايي كه نيست
پوية پارينه كجا را گرفت
بيهده رفتيم به جايي كه نيست
بوي ختن آهوي ما را ربود
خطه گرفتيم ختايي كه نيست
داغ هوا ننگ سعادت شكست
نازكي طبع همايي كه نيست
مرغ رها در قفس بال و پر
در هوس صبح رهايي كه نيست
يك دو نفس در قفس زندگي
بال زند سوي هوايي كه نيست
بو كه نواي غم ما برزند
گوش فرا داده به نايي كه نيست
نالة ما نالة بيخويشي است
با كه توان گفت ز مايي كه نيست
سعيد شريعتي
|| نظرات (1)
|