امروز صبح با تلفني از خواب بيدار شدم كه مرا به شدت نگران كرد. يكي از پشت گوشي تلفن ميگفت اكبر حالش به هم خورده است و ضعف از پا انداختهاش.
من نميخواهم باور كنم كه اكبر از پا ميافتد.
اگر چه هزار حرف ناگفته با او دارم و شايد همه ما داشته باشيم اما نبايد او را تنها گذاشت. نبايد او را فراموش كرد. او ايستاده است تا بياموزد كه بر سر اعتقاد بايد ايستاد. نه گمان مي كنم اين جمله آخر را اشتباه نوشتم.
اكبر ايستاده است نه براي آن كه بياموزد كه بايد بر سر اعتقاد ايستاد. اين تهمت نارواست. اكبر خود مدافع آن بود كه مي توان از اعتقاد درگذشت و راه نقد خود را درنورديد و و دريچههاي نو و «راه نو» را براي انديشيدن گشود.
او ايستاده است اما براي آنكه بياموزد كه «به دام و دانه نگيرند مرغ دانا را».
او ايستاده است كه بياموزد: «برو اين دام بر مرغي دگر نه، كه عنقا را بلند است آشيانه»
او ايستاده است كه بياموزد براي تغيير عقيده دگرانديشان روشهاي منسوخ شده داغ و درفش و بند ناكارآمد است و بايد راه استدلال و عقل و مفاهمه را پيش گرفت.
عجب از حقد و كينه و انتقام! عجب.
آزادگان! به آزادي اكبر گنجي انديشه كنيد.
سعيد شريعتي
|| نظرات (4)
|