|
۱۶:۴۷ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۸۵
روايت است كه ... ميآيي

روايتي است كزين شب گريزگاهي هست
محاق عمر مرا پشت پرده ماهي هست
روايتي است كه شب را طلسم ميشكند
تمام فاصلهها با دو اسم ميشكند
روايت است كه مهتاب ميوزد اينجا
و نزل عاطفه در آب ميوزد اينجا
تمام شهد شب شوم سركه ميگردد
روايتي است كه مرداب بركه ميگردد
روايتي است كه از راه دور ميآيي
به عشوه يا به تبسم به شور ميآيي
عصا به كوه به صحرا به نيل بايد بست
روايت است به چشمت دخيل بايد بست
بيا، به ناز بيا، از سفر بخوان با من
بخوان، به راز بخوان، بيشتر بخوان با من
به طعنه يا به تأني، به هر چه، سازش كن
جنون شكسته دلمرده را نوازش كن
صراحتي است دو چشمت كه از جهان طاق است
ملاحتي است كه ليلا به قيس مشتاق است
ملالتي است كه ما بين ما فراق افتاد
حكايتي است كه عفرا ز عروه طاق افتاد
درآ ز پرده و قفل نماز را بشكن
بخند و رونق بازار ناز را بشكن
مراد ندبه آدينه را هويدا كن
ثواب گريه آيينه را هويدا كن
شراع كشتي طوفان گرفتگان بگشا
گره ز زلف عروسان بوستان بگشا
قرار شبزدگان كويرسامان باش
تموز ناحيه را بهر مهر آبان باش
چرا قرار به ماندن چرا نميگيرد
دلم براي رسيدن بهانه ميگيرد
من از پگاه سفر با تو آشنا بودم
ز سعي قبله چشم تو تا منا بودم
مرا به راه نشاندي كه باز ميگردي
براي بوسه گرفتن جواز ميگردي
هزار صاعقه در ماسه با جنون راندم
هزار باد به تلواسه با جنون خواندم
هزار ركعت در قبله آرزو كردم
هزار باديه با خار گفتگو كردم
سراب را نگزيدم كه بيسراكان را
به كوله بار كشيدم صداي پاكان را
ضمير زائر چشم تو را سببسازياست
به چشم كردم اگر خار را ز گل رازياست
ضمير زائر چشم تو را چه شور است اين
طنين نغمه داوود در زبور است اين
دو قبلهگاه دو كعبه دو چشم خنيايي است
ضمير زائر چشم تو را چه دنيايي است
دو سجدهگاه دو محراب پاكدينان است
در اين دو قبله هزاران قبيله حيران است
نماز را كه كدام از قبيله، شايد خواند
درآ به عشوه كه امروز با تو بايد خواند
سواد سرمه در آن چشم آهوانه بريز
نشاط سورة لبخند در جوانه بريز
جمال غمزه چشمت جلال هيبت نيست
غرض كرشمه حسن است ار نه غيبت نيست
به زخمههاي مغيلان غناي پروازي است
ضمير زمزمة زائران شبآوازي است
لبي به مرگم اگر باز ميكني باشد
تبسمي اگر از ناز ميكني باشد
مرا به شيوه به دولتسراي لاله بخوان
به انقلاب به تكوين به استحاله بخوان
فراز قله تاريك شب سپيده تويي
همو كه ديدة تاريك ما نديده تويي
سياه گوشه چشمي اگر بگرداني
سپيده را به سرآغاز خويش ميخواني
* اين شعر را در سال 1371 گفتم
سعيد شريعتي
|| نظرات (0)
|