راهي به خورشيد
شاه شمشاد قدان خسرو شيريندهنان
كه به مژگان شكند قلب همه صفشكنان
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت كاي چشم و چراغ همه شيرينسخنان
تا كي از سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود
بنده ما شو و برخور ز همه سيمتنان
كمتر از ذره نئي پست مشو عشق بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخزنان
بر جهان تكيه مكن ور قدحي مي داري
شادي زهرهجبينان خور و نازكبدنان
پير پيمانهكش ما كه روانش خوش باد
گفت پرهيز كن از صحبت پيمانشكنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر مي گفتم
كه شهيدان كهاند اين همه خونين كفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نهايم
از مي لعل حكايت كن و شيريندهنان
حافظ
|