خاطره
شب
سراسر
زنجير زنجره بود
تا سحر،
سحر گه
به ناگاه با قشعريرة درد
در لطمة جان ما
جنگل
از خواب واگشود
مژگان حيران برگش را
پلك آشفته مرگش را،
و نعرة ازگل ارّة زنجيري
سرخ
بر سبزة نگران دره
فرو ريخت
تا به كسالت زرد تابستان پناه آريم
دل شكسته
به ترك كوه گفتيم
احمد شاملو
|