بال
ديشب دوباره
گويا خودم را خواب ديدم:
در آسمان پر ميكشيدم
و لا به لاي ابرها پرواز ميكردم
و صبح چون از جا پريدم
در رختخوابم
يك مشت پر ديدم
يك مشت پر، گرم و پراكنده
پايين بالش
در رختخواب من نفس ميزد
آنگاه با خميازهاي ناباورانه
بر شانههاي خستهام دستي كشيدم
بر شانههايم
انگار جاي خالي چيزي
چيزي شبيه بال
احساس ميكردم!
[قيصر امينپور]
|