مرا درياب
عرقفشاني آن گلعرار را درياب
ستارهريزي صبح بهار را درياب
درون خانه خزان و بهار يكرنگ است
ز خويش خيمه برون زن، بهار را درياب
ز گاهواره تسليم كن سفينهء خويش
ميان بحر حضور كنار را درياب
ز فيض صبح مشو غافل اي سياه درون
صفاي اين نفس بي غبار را درياب
عقيق در دهن تشنه كار آب كند
به وعدهاي جگر داغدار را درياب
تو كز شراب حقيقت هزار خم داري
به يك پياله من خاكسار را درياب
صائب تبريزي
|