خاك كوي عشق
آوخ كه چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و يار برگشت
برگشتن ما ضرورتي بود
وآن شوخ به اختيار برگشت
پرورده بدم به روزگارش
او نيز چو روزگار برگشت
غم نيز چه بودي ار برفتي
آن روز كه غمگسار برگشت
رحمت كن اگر شكستهاي را
صبر از دل بيقرار برگشت
عذرش بنه ار بزير سنگي
سر كوفتهاي چو مار برگشت
زين بحر عميق جان بدر برد
آنكس كه هم از كنار برگشت
من ساكن خاك كوي عشقم
نتوانم از اين ديار برگشت
بيچارگي است چاره عشق
داني چه كنم چو يار برگشت؟
بنشينم صبر پيش گيرم
دنباله كار خويش گيرم
شيخ اجل سعدي
|