غبار غزاليم
پيمانة غناکدة بيمثاليم
پر نيست آنقدر که توان کرد خاليم
شادم به کنج فقر کز ابناي روزگار
سيليخور جواب نشد بي سؤاليم
خاک ضعيف مرکز صد شعله رنگ و بوست
غافل مشو ز وحشت افسرده باليم
آغوش مه پر است ز کيفيت هلال
باليدهگير نقص ز صاحب کماليم
پستي گلبلندي نخلست ريشه را
در خاک خفته اينقدر از طبع عاليم
از بس به رنگ ني پرم از انتظار درد
آغوش ناله ميکند از خويش خاليم
عمريست وحشتم نگه چشم حيرتيست
يادت نشانده است غبار غزاليم
سامان طراز راحتم از سعي نارسا
افکنده خواب با همه جا فرش قاليم
از بسکه ناله داشت ني بورياي فقر
مخل نبرد صرفه خواب از نهاليم
فرياد کز فسردگي باغ اعتبار
هم جوهر چنار نشد کهنه ساليم
آغوش حيرتم به چه تنگي گشودهاند
در من شکسته است چو گردون حواليم
بتوان به چشم داد سراغ نمود من
(بيدل) به يمن ضعف چو معني خياليم
بيدل دهلوي
|